من قهرمان داستان خود نیستم این داستان بومی است از هزار رنگ دنیا...نقشی از خاطرات شیرین و تلخ...گریه و خنده های همه آنهایی که با من زندگی کرده اند از کنارم گذاشته اند یا لحظه ای در کوچه های ذهنم عبور کرده اند..من رنگ خاطرات مختلف را در حد توانی که شاید ندارم بهم آمیخته ام و بس
نگار این داستان من نیستم... نگار راوی قصه های غصه ها و شادی هاست اما در پس کوچه به کوچه این بوم .خاطرات گاه و بیگاه من نیز نهفته است
تک تک جملات این داستان واقعی است!!!
"" نگـــــــــــــــــــار ""
قسمت اول:
تو چشمام زل زده بود و مرتب میگفت اخه من چیکار کنم؟من چه جوری تحمل کنم چرا من ؟ چراسعیده؟ و بغضش دوباره میترکید سرش رو شونه ام بود و زار میزد از اشک هاش لباسم من خیس شده بود
کشیدمش کنار گفتم سودابه جون چرا این جوری میکنی نکن با خودت دختر خوب قسمت...که بلند شد رفت دم پنجره پس منم خودم بندازم پایین بگم قسمت...گفتم دیوونه بسه...میمیری از غصه...بلند شدم بغلش کردم دستم گذاشتم پشت کمرش ضربان قلبش میشد احساس کرد شروع کرد به گریه و هق هق یه لحظه نفهمیدم چه جوری خودش از من جدا کرد رفت طرف میزآرایشش قیچی رو برداشت که خودم بهش رسوندم و کاری کردم که باید از اول انجام میدادم ...قرمزی و اثر انگشت های دستم بعد از چند روز هم یه جورایی روی صورتش مشخص بود بد جور زدم توگوشش ...که اروم تو چشام نگاه و کرد و گفت...نگار دوستش دارم.میفهمی دوستش دارم...نشست روی زمین و آروم آروم گریه کرد
و من هم با اون آروم آروم اشک هام میاومد پایین نمیدونم چرا؟ نفهمیدم من برای چی گریه میکردم.گریه میکردم آروم آروم... که یه لحظه فهمیدم سودابه تو بغلم خوابش برده ساعت حدود 10 شب بود خونه ما از خونه سودابه دو تا خونه فاصله بود که دیدم سعیده اومده دم در اتاق سودابه و گفت نگار جون مامانت دم در...گفتم میام الان ،به سختی دستم دراز کردم و بالشت از رو تخت برداشتم و گذاشتم زیرسرسودابه وقتی گذاشتم سرش رو روی بالشت یه تکونی خورد ویه آه لرزون کشید گودی دور چشماش سیاه سیاه بود و انقدر پوست لب هاش کنده بود که خون افتاده بود روش کشیدم و اومدم بیرون اما یهو چشمم به دفتر خاطرات سودابه خورد و بی اختیار بر داشتم انداختم تو کیفم سعیده لب پله ها نشسته بود یه لبخنده قشنگ روی لباش بود اما رنگ صورتش ترس بود دست زدم به شونه اش گفتم مراقب سودابه باش حالش اصلا خوب نیست سرش آورد پایین و گفت میدونم...رفتم بگم پس چرا تو باهاش این کارو کردی؟که زبونم گاز گرفتم
دم در سعیده بهم گفت فردا عصر منتظرتم میای؟نگار تو بهترین دوست منی.میای؟مونده بودم چیکار کنم گفتم تا فردا ببینیم چی میشه...مراقب سودابه باش...بهش سر بزن
مامانم دم در با دیدن قیافه ام فهمید گریه کردم چون من اگه گریه بکنم با کوچکترین اشکی بینی من قرمز میشه وهمه فکر میکنن زار زار گریه کردم به همین خاطر سعی میکنم گریه نکنم
_چرا اومدی دنبلام؟خودم می اومدم
_ تو مامان من روت نمیشه بابات گفت نگار با همه رودربایستی داره برو دنبالش ،راست میگه دلیل نداره تنهان همش تو بری...خودت چی یه هفته است کارت شده ازمدرسه بیای ناهاربرادری بری...شب تا دیر وقت بمونی که چه خبره دوستن !!!! تنهان...موقعی که تو تنها بودی یه بار نیومدن...اومدن؟ خب خدا رو شکر مامانش فردا صبح میرسن
منم گفتم:_نه نیومدن خب آدمها متفاوت اند...قربون شکلت برم مامان تو باشی منم میشم دختر مامان!!!! که صدای بابام اومد نمیگی شب های زمستون باباو مامانم تنهان..
بابا؛ من که تا ساعت 6 با شما بودم...شام خوردین؟که بابام گفت شام از دست دختر خوردن مزه میده؟ حالا تو هستی و ما هم گشنه ...با اینکه خسته بودم رفتم آشپزخونه گفتم دلشون نشکنم دیدم بله بابا میز چیده نون سنگک پنیر سیب زمینی مثل همیشه از هر چیزی یکی اورده بود یه چاقو یه چنگال میدونستم ازقصد این کارو رومیکنه جیغ من دربیاره خیلی خوب بود شام ساده اما قشنگ خصوصا با حرف ای قشنگ داداشم محمد اما همش فکرم پیش سودابه و سعیده بود
بابا از موقعی که دیگه زیاد دانشگاه نمیرفت ساعت کلاساش کم کرده بود و فقط تدریس داشت تو کار خونه کمک مامان بود اما همش دعواشون میشد من کلی میخندیدم تفاهم مامان بابای من نزدیک های صفر بود فقط عشقشون و گذشتشون زندگیشون نگه داشته بود واقعا عاشق هم بودن...فامیل همه میدونستن مامان بابای من عاشقانه همدیگر دوست دارن...داشتن سر غذای فردا با هم جرو بحث میکردن که رفتم تو اتاق دراز کشیدم با اینکه هوا سرد بود پنجره باز کردم تا پنجره باز شد پرنده هام شروع به خوندن کردن..من دو تا فنج دارم روز شب و نمیشناسن نور ببینن یا صدایی بشنون شروع میکنن به خوندن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هوای خنک روی صورتم بود دوست داشتم سردی هوا آرومم میکرد که یهو یاد دفترچه سودابه افتادم سریع بلندشدم در کیفم باز کردم یه دفترچه آبی که روی جلدش گل رزی خشک چسبونده بودن رو برداشتم در صفحه اولش نوشته بود:
و در واپسین لحظه های تاریک زندگی ام عشق سپیده زد...دوست دارم عشق من...دوستت دارم سودابه
دومین برگه تاریخ مهرماه 1375 خورده بود و نوشته بود
امروز تا رسیدم تهران نیما اومد دنبالم وای خدای من زرشکی پوشیده بود نیما ی من شده بودعشق من احساس میکنم خوش تیپ تر و خوشگل تر از عید شده اولین بار که دیدمش گونه نداشت الان گونه داره...تا من دید از دور سرش اورد پایین بعد با لبخند و یه چشمک اومد جلو...چشاش برق خاصی داشت بی اختیار دستم گرفت یه لحظه جا خوردم اما دستاش گرم بود چقدر خوب بود..بهترین روز عمر من اما فکر کنم با نیما از این قشنگ تر هم بشه خدایا به خاطر نیما ازت ممنونم امروز بهم کادو فقط گل داد منم خشکش میکنم نگهش میدارم مثل عشقش که همیشه تو قلبم
بهم قول داد دو هفته دیگه بیاد گفت این دفعه یه کادوی قشنگ میاره..وای کی میشه زودتر ببینمش خدایا خیلی دوستش دارم
و در دومین برگ تاریخ بیست آبان ماه 1375 خورده بود ونوشته بود
نیما از تهران اومد با یه رنو مشکی تو ماشینش فقط بوی عطر میاومد وای چقدر روز قشنگی بود امروزبرای بار چندم با التماس بهم گفت دوستم دارم بعد از ازدواجمون صدام می کنه سپیده...بهم گفت....
حرف های نیما واقعا قشنگ بود و دختر پسندانه خیلی ظریف و لطیف خصوصا توی یکی از برگه های که برای عید سال 1380 بود نوشته بود
نیما برام یه روسری ابی خریده گل های سبز روشن و صورتی داره وقتی انداختم سرم بهم گفت:
زیباترین دختر دنیا...آفتاب به تو حسودی میکند و میسوزد و ستارگان در حسرت دیدار تو تا به صبح چشمک میزنن اما عالم بدانند تو برای منی...آبی ترین دریا برای تو...عشق من سودابه
برگه های دفترچه رو دونه دونه ورق میزدم هر صفحه که جلوتر میرفت میشد بزرگی عشق سودابه و نیما رو بیشتر دید رسید به آذر ماه 1382 اون روز یادم من از در خونه داشتم میرفتم بیرون که یهو دیدم یه پسرخوش تیپ دم در خونه سودابه است تا من دید اومد جلو گفت شما نگار خانمی گفتم بله بفرمایی گفت من...گفتم نیمایی ...آقا نیما...انقدر سودابه از شما تعریف کرده شناختمنون یه لبخند کوچولواومد رو لبش گفت با خانواده اومدیم خواستیم با سودابه بزنیم بیرون باباش گیر داد بیچاره سعیده خانم هر کاری کرد نشد میشه بکشیدش بیرون از خونه...سودابه گفته مامان باباش به شما کاری ندارن یعنی قبولتون دارن...
-من چی بگم ،بگم چیکار دارم؟
- تو رو خدا
-جون سودابه
-صبر کنید اما این اولین و اخرین بار برو کنار نبیننت،از خوشحالی یه بشکن کوچولو زد و گفت وای چقدر شما خانمی و من با یه اخم کوچولو جوابش دادم از ÷سر های جلف خوشم نمیاد!!! زنگ در زدم سعیده از پشت ایفون جواب داد گفتم سودابه رو بگو بیاد پایین کارش دارم...که دیدم میگه نگار خانم خواهشا هوای ما رو هم داشته باش منم گفتم آسیاب به نوبت به دقیقه نکشید سودابه اومد پایین چقدر هم خوشگل شده بود یه مانتو شلوار دودی یه روسری مشکی و صورتی خیلی بهش میاومد اومد دم در گفتم میخوام برم بیرون میای با هم بریم؟گفت پس چی بریم؟من تو بگب بمیر میمیرم...یه چشمک کوچولو یه بوس خوشگل به صورتم زد...
آروم آروم راه افتادیم که متوجه یه پژو مشکی پشت سرم شدم نیما بود نگه داشت گفت سوار بشید منم عذر خواهی کردم که نیما گفت افتخار نمیدی خانمی برای جبران محبتتون و من گفتم این جوری راحت ترم و این کار به خاطر سودابه کردم همین میخوام پیاده برم...یه لحظه احساس کردم سودابه کور عشق نیما شده...خداحافظی کردم و راه افتادم ...تو فکر نیما و سودابه بودم برق چشمای نیما اصلا قشنگ نبود یه لحظه ترس همه وجودم گرفت...در یه لحظه نیما پیش چشم تاریک شده بود
صفحه ها ورق میزدم تا رسیدم به دی ماه 1382 این جوری شروع شده بود
خدای من نیما رسما از من خواستگاری کرد....
یه لحظه جا خوردم با خودم گفت بعد از 7 سال تازه رسما...برام خیلی جالب بود اما در ادامه اش چیزی نوشته نشده بود
آروم آروم چشمام بسته شد و صبح با صدای اون دوتا فنج فهمیدم صبح شده و نمازم هم غذا رفت با درد بدن شدیدی از خواب بلند شدم پنجره تا صبح باز مونده بود بدنم کوفته بود رفتم تو حیاط که صدای مامان بلند شد نگار سرد بیا تو خونه...سرت درد میگیره ها...دوباره میری زیر سرم ؛
نه مامان خوبم...چند دقیقه ای بیرون بودم یه خورده دور ور نگاه کردم فنج هام میخوندن رفتم پیششون نوک قرمز که تمام تنش سفید بود خانمی بود برای خودش بیچاره اون فنج خاکستری اگه براش دونه میریختیم یا برنج تا خانم نمیرفت جلو... پا پیش نمیذاشت به قول بابام عجب خانمی این فنج ...تا رسیدم دم قفسشون کنار هم نشستن سرشون کنار سر هم ...یه لحظه ناخدا گاه خندیدم اما خنده ام طولی نکشید باز هم فکر سودابه اومد تو ذهنم سریع اومدم توی اتاق ...لبا سهام عوض کردم و رفتم برم مدرسه که دیدم مامانم دم در اشپز خونه ایستاده و میگه صبحونه نخوری نمیذارم بری...نگاه مامان همیشه انقدر آروم بود و با معنی که هیچ وقت نمیشد گفت نه!!!! چشم چند لقمه ای خوردم...سادونیچم برداشتم و رفتم
تا در باز کردم دیدم سعیده دم در خونه است و میخواد زنگ بزنه...
سلام چی شده؟
*وای نگار سودابه..-
سودابه چی شده؟
*در اتاق بسته بار نمیکنه ...الان مامانم و بابام میان بد میشه اصلا جوابم نمیده ...تو رو خدا نگارجون مامانت
قسم نخور من باید ساعت 30/7 مدرسه باشم یه ربع دیگه تاخیر میخورم
*جون من...جون داداشت ...
ای بابا شمام قسم خوردنتون به راه بریم...رسیدم پشت در .. شروع کردم صدا کردن.سودابه ...سودابه...سودابه جون در باز کن....خواهش میکنم دختر چیکار میکنی با خودت باز کن در ...اما فایده نداشت ...گفتم سعیده مگه اتاق توبا اتاق سودابه یه بالکن مشترک ندارن...خب بریم بالکن......رسیدیم بالکن من رفتم در اتاق سودابه باز بود اما سودابه نبود که یهو دیدم یکی میگه ای خدا...خدا...
رفتم پشت تختش ...دختر دیونه رگ دستش زده بود ...سعیده شروع کرد جیغ زدن ...که گفتم جیغ نزین ...اما اروم نمیشد و منم با صدای نسبتا ظریف که وقتی بلند میشه خیلی تیزو تند میشه گفتم خفه شو..روسری بده سریع بالای بازو ش بستم زنگ زدم اورژانس ...فقط به سعیده گفتم خدا کنه طوریش نشه...اگه بشه تو میخوای چیکار کنی...چرا سعیده این جوری کردی؟اون خواهر تو بود تو که از همه چیز خبر داشتی بی انصاف؟
هیچی نمیگفت...تا دوساعت بعد اورژانس بودیم زتگ زدم دایی هم اومد اون ازاین جور چیزها و پلس اگاه بود واز این حرف ها سر در میاورد گفتم باید برم سرکلاس مدیرم بفهمه صداش در اومده..کلاس بهونه کردم داشتم دیونه میشدم اگه میموندم حتما مرده بودم چه حوض خونی بود چه اهی میکشید فقط نگاه میکرد و میگفت نیما اگه یه لحظه دیگه وایساده بود حتما با سعیده دعوا میکردم سپردمش دست مامانم که خودش با اژانس رسونده بود و داییم...نفهمیدم خودم چه جوری رسوندم مدرسه تا رفتم سر کلاس دیدم همه نشستن...دبیر فیزیک پای تخته است دفتر حضور غیاب دستش...یه نگاهی به من کرد و گفت فامیلی...نه یادم اومدتو همونی هستی که دفعه پیش مساله ات نصفه موند زنگ خورد فکر کردی یادم رفته من فقط یه لخند کوچولو زدم اصلا از این دبیر خوشم نمی اومد نه تنها من بلکه همه مدرسه خصوصا دوستم لیلا ...لیلا دختر خوشگلی بود خلاصه نیومده کیفم گذاشتم رفتم پای تخته باز خوب بود مساله تکراری بودواگرنه هیچی؛ تمام فکرم پیش سودابه بود و بی اراده روی تخته می نوشتم تموم که شد گفت توضیح بده و من یه جورایی که فقط منفی نگیرم سر و ته قضیه رو پیچوندم اما نگاه دبیر فیزیک مثل همیشه سنگین و تیز بود نشستم سر جام لیلا از پشت سر گفت نگار این چرت و پرت ها چی بود تو پای تخته گفتی هر کی غیر از این اقا بود منفی بهت داده بود پرسیدم چرا گفت هیچی انگار تاحالا به گوش هات اسم نیرو و عمل و عکس العمل نخورده...گفتم بی خیالش نه درسش مهم نه معلمش ولش کن...یک دفعه اسم لیلا رو صدا زد و گفت بیاد پای تخته...دلم میخواست کل گچ های تخته رو تو گلوش فرو کنم لیلای بیچاره مثل همیشه رفت پای تخته ...منم فکرم درگیر با سودابه بود که الان مامان باباش میرسن...از اون طرف مراسم عصر که یک دفعه دبیر فیزیک گفت با شمام فهمیدم من صدا میکنه گفتم بله گفت تخته...گفتم من که اومدم پای تخته گفت نه جریمه کسی که دیر بیاد و به درس گوش نده تخته پاک کردن...یه نگاه کردم به تخته لیلا یه نقطه خالی هم نذاشته بود نمیدونم وقتی این همه مینوشت من کجا بودم رفتم پای تابلو و تخته رو پاک کردم و توی دلم هر چی بود به دبیر فیزیک گفتم ...کلاس که تموم شد لیلا رو گفتم بی انصاف یه جای خالی میذاشتی سر تا پای من ببین...گفت شرمنده ام نگار دست من نبود دفعه دیگه جلو معلم در میام...همون موقع یه پسر حدودا 20 ساله که گاهی میاومد مدرسه و کارهای تاسیساتی انجام میداد از پله ها اومد بالا با یه نردبون...که مدیرمون از طبقه پایین صدا دفتر دار زد که نردبون برای این اقا نگه دارید و دفتر دارمون که منو لیلا رو از درب اتاقش میدید با اشاره رسوند که شما نگهش دارید
من هم به لیلا گفتم باید برم پیش مدیر و اجازه بگیرم زودتر برم...لیلا موند و اون جوون بیست ساله ...مدیر مدرسه بابام خوب میشناخت به همین خاطر بدون سوالی بهم اجازه داد... دم در مدرسه محمد برادرم دیدم فهمیدم اومده بود دنبالم
چی شده داداش؟
*بیا بریم اوضاع خونه شون بد ریخته بهم ..
.تو هم میدونی؟ مثل همیشه یه نگاه خوشگل و اروم کردو به من گفت بریم
رسیدیم خونه اشون...مامان بابای سودابه اومده بودن...یه نگاه به داداشم کردم و گفتم چیکار کنم...فقط نگاهم کرد و گفت با مامان صحبت کردم برو جمع و جورش کن...
-اخه برادر من، من 5 سال از سودابه و سپیده کوچکترم برم چی بگم ...ای خدا
داداشم تا دم در باهام اومد ...زنگ در زدم...سعیده بود...سریع در باز کرد...چمدون های مامان باباش هنوز دم در بود
اروم اروم رفتم توی خونه...سکوت بود که یهو صدای جیغ بلندی اومد موهای تنم سیخ شد رفتم از پله ها برم بالا که یه لحظه چشام ندید تار تار بود نفهمیدم چه جوری خودم رسوندم...باباش تا من دید دو دسته زد تو سرش
دیدی نگار خانم دیدی چی شد...دیدی چیکار کرد با خودش...دیدی آبروم برد...دیدی ای خدا من بمیرم
رفتم جلو...
تا حالا مستقیم تو چشای باباش نگاه نکرده بودم ...میلرزیدم...صدام...تنم...دستام...اشک هام اروم اروم میاومد پایین ...فقط تونستم بگم تو رو خدا اروم تر زشته...درست میشه
که دوباره باباش شروع کرد چی کم داشت..ها؟ که با عصابنیت گلدون دم پله ها رو زذد شکوندو محکم زد به در اتاق سودابه و رفت طرف سعیده و مامانشون که من دید که همین طوری میلرزم و صدای بابام ازدم در که من صدا میکرد با صدای لرزون چشمای گریون گفتم
_تو رو خدا ...برید پایین ..سعیده بیا بابا ت ببر
سعیده با چشمای قرمز اومدطرف باباش و مامانشم پشت سرش به زور و گریه باباشون بردن پایین وسط پله ها بابام رسید منم رفتم تو اتاق سودابه...نشسته بود گوشه تختش ...جای سیلی من تنها نبود یکی هم باباش کاشته بود دستش بسته بود چشماش خیس رفتم پیشش نشستم هیچی نمیگفت فقط نگاهش به دیوار بود شروع کردم باهاش حرف زدن
سودابه جون
فدات بشم نکن با خودت دختر ...مامان بابات ببین دارن دیوونه میشن به خاطر اونها...هنوزدیر نشده خوشگل نیستی که هستی هنر نداری که داری پس چته؟ فکر کنم با اون سن من اون شرایط بد تنها جمله خوبی که به سودابه گفتم این بود خدا بزرگه...خدا رو داری..
هیچی نمیگفت...ولی بغض داشت لباش میلرزید...گفتم چقدر گریه بسه...بسه دیگه...اما هیچی نمیگفت...فقط نگاهش به دیوار بود...فکر کنم یه یک ساعتی پیشش نشسته بودم فقط حرف زدم اما اون فقط سکوت بود...چند ساعتی من وبودم وسودابه و سکوت..اشک بود و ذهن پرسوال من
مامنش یهو گفت بیاین این سینی غذا روببرید بلند شدم سینی اوردم نشستم کنارش بوسش کردم دو تا دستش گرفتم تو دستام...مثل موقع هایی که مامان لوسم میکنه صورتم چسبوندم به صورتش ...گفتم نکن این جوری من ناراحت میشم دلم میشکنه غصه میخورم پیر میشم میمیرم تو میشی بی نگار...فقط یه نگاهم کردو هیچی نگفت...نسشتم سر سینی...گفتم اخرش که چی همش غصه بخوری زخم معده بگیری بیا غذا بخور...سرش تکون داد منم عصبانی شدم و گفتم از من بزرگتری 5 سال به درک...نخور..اه...با اون چشای سبزت...خوشم نمیاد بچه نه نه ...
داشتم سینی رو میبردم بیرون که گفت:
بهم میگفت چشات رنگ جنگله...لبات مثل لاله...
سر جام وایسادم...سینی رو گذاشتم روی میز نشستم پیشش...
بهم میگفت وقتی عروس بشی چشات خوشگل میشه میگفت چشم مشکی دوست نداره گفت دختر باید نمکی باشه نه خوشگل...
بغض کرده بود ...بهم میگفت راه رفتنت ناز داره...پاشنه بلند بپوش...بهم میگفت حرف زدن با تو ارومم میکنه...میگفت فقط تو...برام گریه میکرد میگفت اسم من بد از ازدواج میکنه سپیده
میگفت ...و یک دفعه سودابه من بغل گرفت...و گفت آروم و یواش با صدای لرزون
نگار دیوونه اشم ...دوسش دارم..میفهمی..دوسش دارم
7 سال...به عشق نیما روز و شب کردم...من بی نیما میمیرم...
من همش 17 سالم بود شاید زیاد نمیفهمیدم..شایدم فهمیده بودم...همراه باهاش گریه میکردم...گفتم حالا چی؟ میخوای تا اخر عمر ماتم بگیری اونم برای کسی مثل نیما...یه نگاه بد به من کرد و گفت دوسش دارم
سودابه من همش 17 سالم ...نمیفهمم چی میگی...اصلا نمیدونم من که 5 سال از تو و خواهرت کوچکترم این جا چیکار میکنم ...من رفتم سودابه هیچ کاری از دستم ساخته نیست تو هم گریه میکنی فقط... دارم دق میکنم که صداش در اومد نه نگار بی تو من امروز عصر چیکار کنم...گفتم هیچی تو که بلدی خودت بکش...پرت کن پایین خودت
چشماش پر اشک شد و گفت جون داداشت...دیگه هیچی نگفتم..همه میدونستن عزیز ترین فرد زندگی من محمد برادرم بود...
به شرطی میمونم به حرفم گو ش بدی عصر که مهمون ها اومدن منو تو میریم سلام میکنیم بعدشم میریم بیرون به بهونه شلغم و کلم...!!! نه هم نمیگی...
سودابه: من نمیام
و من هم گفتم من رفتم...دوباره بغض کرد وگریه و گفت دوستش دارم...دوستش دارم...نرو نگار

تا عصر حدود ساعت 4 کارش همش گریه بودو ناله ...خسته شده بودم فکرم مشغول بود نمیدونم چم شده بود بار اولی بود که دست چپم انقدر بد درد گرفته بود و کتفم کمی می سوخت...
مامان سودابه از پشت در صدا کرد نگار تلفن بردار مامانت...و مامانم پشت تلفن اصرارکه سودابه رو بردار بیاین اینجا و من هم گفتم اول مهمون ها بیان بعدا...سودابه الان نره پیش مهمون ها دیگه نمیره مامان...همین موقع زنگ در خونشون به صدا دراومد
از مامان خداحافظی کردم که سودابه در اتاقش بست
گفتم چه خبرت؟ کجا؟ به من قول دادی
سودابه:نمیتونم نگار؛جون هر کی دوست داری
اصلا راه نداره اصرار نکن...نیم ساعتی گذشت ...همین جوری روی تختش نشسته بود گفتم پاشو بریم...سرش به نشونه نه اورد بالا...خب من اول میرم ببینم چه خبره بعد میام با هم بریم...ببین سودابه کاری نکن کوچک بزرگی یادم بره...خوددانی
در اتاق باز کردم
رسیدم دم پله ها اروم اروم یکی یکی پله ها رو اومدم پایین؛ اولین پله رواومدم پایین فقط صدای خنده بود و حرف
دومین پله مامان بابای سوادبه با قیافه ای مضطرب
سومین پله خانم و اقایی که حدس میزدم کی بودن
چهارمین پله رو که اومدم پایین یه سبد گل بزرگ از،رز سفید و زنبق میدونستم اون گلهایی بود که سودابه دوست داشت سبد گل به اون قشنگی ندیده بودم رنگ سفید با بنفش زنبق ها خیلی فوق العاده بود اما سعیده اصلا اهل گل نبود سبد گل خیلی بزرگ بود نمیشد تعداد گل هاش به این راحتی شمرد...خیلی قشنگ بود خیلی
پنجمین پله یه پسر خوش تیپ با کت وشلوار کرم..یه پیرهن صورتی ..صورتش اراسته مرتب و تمیز تکیه داده به صندلی خیلی جسور و مودب دستاش از ارنج روی دست های صندلی بود و انگشت هاش به هم گره خورده بود. یه پاش روی اون کی پا انداخته بود..سرش بالا گرفته و یه لبخند کوچیک رو لبش ...خیلی جذاب تر از همیشه بود
پله بعدی رو بر نداتشه بودم که سعیده رو دیدم با یه پیرهن کرم روشن ...روسری سبز و یه سینی چایی که به طرف مادر و پدر نیما میرفت...و مادر نیما تا سعیده رو دید گفت افرین نیما جان ماشالله به این عروس...
ادامه دارد...![]()
خدمت تمامی دوستای خوب مخصوصا فرشته های ناز ام اسی![]()
*از هم اکنون بابت پست طولانیم عذر خواهی میکنم*
اومدم ...گفته بودم میام
حدود سه ماهی بود که ننوشته بودم...وای از این سه ماه که به اندازه یه عمر گذشت
. به همه اونهایی که در نبودم باز هم پیشم میومدن میگم مرسی ممنونم... نرگس بانو...ندای عزیز... یاسی جون و گل نازم
مریم-ط
بابت همه محبت هاتون مرسی ممنون
این چند وقت..خوبی و خوشی ..غم و ناراحتی مثل هر روز زندگی ما ها بود اما...
یه سری اتفاقات کوچیک و بزرگ افتاد...اول این که اول آبان رفتم تهران ودوستای ""ام اس سنتر mscenter.ir "" از نزدیک دیدم روز خیلی قشنگی بود دوستای ام اسی بودند کوچیک و بزرگ و از همه مهم تر بزرگ فرشته ام اسی "" آقا شهرام"" دیدم...بزرگ واقعا برازنده اشون
...
*********************
و اینکه یه دوست صمیمی برای همیشه گذاشتم کنار
یعنی گفت ببخشمش ...چندین بار گفت اما نمیتونم ...نمیشه...نمیدونم چرا...من سنگ نیستم .فقط میتونم فراموشش کنم
خیلی سخت بود خیلی دوسش داشتم مثل عضوی از خانواده ام
با این که اصلا از نظر اعتقادی قبولش نداشتم اما یه حس قشنگی نمیذاشت دوسش نداشته باشم.برای من تو دوستی رفتار مهم تره تااعتقادات ...که در این یه مورد اشتباه کردم ...تقصر خودم بود خیلی رو ش حساب باز کرده بودم اشتباه بود
هنوز هم خانواده ام گاهی از من حالش میپرسن...اما!!!!!
من به اندازه چشمان تو غمگین بودم...
و به اندازه هر برق نگاهت نگران...
تو به اندازه تنهایی من شاد بمان
آرزویم این است ...
خنده ات از ته دل
نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد...نرود لبخنداز عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هرروز تو عاشق باشی.عاشق آنکه تو را میخواهد
و به لبخند تو از خویش رها میگردد
و تو را دوست بدارد به هر اندازه که دلت میخواهد...![]()
*********************
و بعد داداش گلم
...برادری که بیست و اندی ساله هر روز دیدمش...با خنده هاش خندیدم..با ناراحتی هاش غصه خوردم...هم خواهرم نداشته ام بود هم برادرم...کسی که سنگ صبورم بود...کسی که با یه نگاه آرومش همه غصه هام فراموشم میشد..کسی که جفت روح من بود...قسمتی از تمام وجودم..کسی که تو دنیام بیشتر از همه دوسش دارم...کسی که چشمای نازش ...یه دنیا معرفت و آرامش...به خاطر مسایل کاریش ازپیش ما رفته و تو یه شهر دیگه ساکن شده..روزی چند باراس ام اس میزنیم و حداقل یه بار تلفن...تازگی باهام چت میکنیم..من و مامان و بابام...اونورم داداشم![]()
![]()
![]()
مامان بابام فرصت نمیدن من بنویسم
...خیلی بهم سخت میگذره انگار یه چیزی رو گم کردم
هم خودش هم خانم گلش
...خیلی سنگین نبودنش...از جلوی خونه اشون که رد میشم سرم برمیگردونم چون دیگه گلدون آبی دم در خونه اشون نیست
...داداشم خیلی دوست دارم از هرچی که فکر میکنی بیشتر... همیشه گفتم همه دنیای نگار فدای یه لحظه لبخند تو
تقویم از حفظ شدم ببینم کی تعطیلیه بیای پیشمون
ابجی نگارت خیلی دوست داره...منتظرتم
دلم یه فوتبال دونفره با استقلال میخواد![]()
تذکر:بین همه تیم های دنیا عشق است استقلال![]()
**********************
بعد مشکل کاری..من از همه افراد و همکارم کوچکترم
...هم از نظر سن
و هم سابقه از همه بی تجربه تر
..ولی خب از اون جای که من یه فروردینی جسورم عمرا کم بیارم
...محل کاری قبیلم با چند تا جوون...
...
...
به قولی خیلی شیطون سر و کله میزدم و اعتراف میکنم که از رو نرفتم ولی از اون جایی که نمیشد باهاشون
...اومدم بیرون ولی اینجا یه جور دیگه است زیر آبی سر به سرت می ذارن...خب فکرکنم حق دارن...یه جورایی باید یه جزقله ای رو که هنوز مامانش
براش قاقالی لی میذاره میبره سرکار که وسط روز بخوره ضعف نکنه رو به عنوان همکار تحمل کنن
...ولی انصافا عرصه رو گاهی برام تنگ میکنن ومن می مونم که الان باید چه کار کنم...از نظر سنی کوچکترین همکارم...۱۶ سال از من بزرگتره
هر موقع مشکلی پیش بیاد من بال بال میزنم...آهای عموها من شاید بدونم
...اما انگار نه انگار...منم اولش
...اما بعد صبر میکنم...تا دکترجونیم بیاد
اون موقع نون میچسبونم به تنور...من کم نمیارم
من هم مبارزه غیر مستقیم انتخاب کردم فقط میخندم
البته خانمی تر و جمع و جور تر از این مثلا این جوری
...تا این که گاهی میگن غیر از خنده حرف دیگه بلد نیستی...
..خلاصه مبارزه زیر پوستی داریم اما من کم نمیارم
..البته روز به روز بهتر میشن
... به هر حال من کارم دوست دارم و اگه علاقه مطرح نبود عمرا ادامه میدادم..مهم این که دکتر به گوشم رسونده که مثل چشماش بهم اعتماد دارم پس بی خیال حرف بقیه تازه با پسر دکتر جونیم و نامزدش
همکلاسم شدم
و کلی فامیل شدیم....اما یه روز برو بچ بد اذیتم کردن
...طوری که شبش با چهار تا گاباپنتین ۱۰۰ هم سوزش کتفم خوب نشد
.اشکم در اوردن..من نزدیک چند ماه غیر از آونکس ..از هیچ داروی دیگه ای استفاده نکردم
...یه جورایی وقتی برای ام اس هم نداشتم مگر این که اون یادی از من میکرد
...مهم تر از ام اس هم برام بود
رخصت :امروز سوار تاکسی داشتم میرفتم سرکار دو تا خانم nx large دو طرف من نشستن منم وسط ...در واقع نگاری وجود نداشت
...جالب مسیرشون یه ایستگاه بالاتر از مال من بود و جالب تر این که همزمان خواستن از توی کیفشون ..کرایه تاکسی رو در بیارن...بقیه اش به عهده قوه تخیل خودتون
**********************
کلاس های زبانم با موفقیت به پایان رسوندم با نمره ۹۸ از ۱۰۰ الان میتونم بگم
مریم ط
i love you... اگه تو نبودی که باهاش دردو دل کنم و حرف بزنم حتما
...
.... ۲ تا مقاله برای ۲ تا سمینار بین المللی رو به خوبی آماده کردم و فرستادم ...کلاس های تافل هم دو ماه دیگه اش مونده...و توسنتم جزو ۵ نفر برتر کلاس بشم و ایشالله بتونم با کامل کردن زبانم برم برای ادامه تحصیلم
... خلاصه این چند وقت دویدم
...
الان سرم خلوت تر شده
...و تا این که از جلوی یه مغازه کاموا فروشی رد میشدم و چشم یه کاموای سورمه ای خوشگل با دون دون آبی فیروزه ای گرفت و الان
...یه بلوز خوشگل برای مامانم دارم میبافم...در ضمن کارهای دفتری بابام را هم انجام میدم
......من نمیتونم آروم بمونم
باید همیشه وقت کم بیارم
...این چند وقت خیلی دختر شلوغ و بدی بودم ....مامان و بابای گلم فقط میتونم بگم
و
راستی پست بعدی اولین قسمت داستانم
. داستان که نه واقعیت..دیگه این که...آهان
**********************
و این که یکی از بچه های محل کار یه توده ای تو سینه اش داشت که عمل کرد و الان نتیجه پاتولوژیش مثبت دراومده...
بد دپرسه...یه دختر ۵ ساله داره...دقیقا داره از مرگ حرف میزنه...میگه میخوام یه ویتارا بخرم برم خوش باشم تا بمیرم![]()
کسی از بیماری من اطلاعی نداره...چند باری خواستم برم بگم که داداش منم ...ام اس دارم...زمانی بود که فرشته مرگ خودم با التماس صدا زدم... که دستام از خودم نبود و مامانم لیوان آب میاورد دم دهنم
بود موقعی که شب تا صبح دستام کنار تنم بی حس و حرکت مونده بود حتی نمیتونستم اشک هام پاک کن...بود موقعی که بابام چایی خواست دستام لرزید ریخت روی لباسش هنوزم جای سوختگیش روی بدنش هست...بود موقعی که تو بیمارستان بودم بابام حتی طاقت دیدن من نداشت و اس ام اس میزد. حالم می پرسید و دکترم بهم میگفت بابات نمیتونه...نمیکشه..خیلی دوست داره طاقت نداره و من آتیش میگرفتم...همه فکر میکردن رفتم اردوی سه روزه ..ماه رمضون بیمارستان بودم مامان ساعت افطار و سحری را از نوبت داروهای من میفهمید ...داداش گلم با هزار التماس و خواهش ۲۴ ساعته تو اتاقم بود بخش خانم ها و این حرف ها نداشت و کار درس گذاشته بود کنار هرچی باستیل تو شهر بود خریده بود... میخندید اما بغض داشت خفه اش میکرد...بود موقعی که مامانم از مهمون داری خسته میشد و من توان یه قاشق برداشتن رو هم نداشتم...بود موقعی که تا صبح از سوزش کتف هام ضجه زدم...بود موقعی که چشمام سفید دید...بود موقعی بدنم میلرزید و مامان بابام فقط گریه میکردن...هنوزم که هنوزم مثل فیلم های پلیسی تو پارکینگ..صندلی عقب ماشین...تو راه پله ها با استرس زیاد مامان بابام امپول میزنم که نکنه کسی بفهمه من ام اس دارم و غصه بخورم...بود موقعی که مداد سر کلاس از دستم میافتاد..منشی داشتم برای امتحان و هزار سوال و جواب همکلاسی هام ...بود موقعی که مامانم غذا دهنم میذاشت هنوز که هنوز یادش میافتم غیر از شرمندگی هیچی ندارم بگم... بود موقعی که نمیدونستم باید به کی بگم که دیگه بریدم نمیتونم....... به خانواده ای که داشتن ذره ذره آب میشدن...من عاشق دویدنم و نمیتوستم بدوم...همش تو یه هفته رخ داد از عرش اومدم فرش...۱۲ کیلو وزن کم کرده بودم به همه میگفتم رژیم گرفتم خوش تیپ بشم...پای چشمام مثل گودال شده بود...همه میگفتن خوشی بزنه زیر دل کسی ...از این ادا و اطفارها در میاره....افسوس ...درسته ام اس من حاد نیست اما همون دو بار اول خوب حالمون گرفت...
اما من موندم
و خودم و خانواده ام راضی کردم به این که: چیزی رو که خدا به من داده ...بلانسبت شما بنده خدا غلط میکنه ایراد بگیره و بگه چرا؟![]()
توکل و امید ...و اعتماد به خدایی که من آفریده...تا الان سرپا نگهم داشته... و تا نگم کسی نمیفهمه من ام اس دارم..دیگه حمله نداشتم مگر گزگز های لحظه ای دست و پا که مهم نیست.... ام ار آی اخری هم خوب بوده.....و میتونم بگم تو ی زندگی ام نسبتا موفق ام و لی هنوزکلی راه برای رفتن مونده حساب کنید تا ۱۲۰ ساگلی
... و همش فقط به خاطر یه لحظه تنها یه لحظه شادی خونواده ام...فقط یک لحظه خنده مامان بابام .....من موندم ...و به خاطر خونواده ام و خودم و امتحان و اعتماد خدای خودم.... و حاضرم ام اس که سهل ...گنده تراز اونم بذارم کنار
...چرا بی امیدی؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم برم باهاش صحبت کنم؟میتونم کاری براش انجام بدم؟؟؟
**********************
و حرف آخر...امروز تولد همیشه بهاری ...یک سال گذشت ...دلم برای همه شما تنگ شده بود میگن هر چی دوست داری هدیه بده تا بدونن دوستشون داری...من قبلا گفتم عاشق گل های لاله ام پست تولد فروردینی ها هم گل لاله هدیه دادم...این گل ها تقدیم به شما خوبان
برای شروعی دوباره...![]()
عجب بارونی زده این جا همیشه بهاره...![]()

همیشه بهاری باشید![]()
نگــــــــــــــــار![]()
علی الخصوص فرشته های ناز ام اسی![]()
فکر کنم چند وقتی نیام و ننویسم
...یه جورایی خسته ام زیاد...البته من از اولشم وبلاگ نویس نبودم...خودم خوب این میدونم
...ولی شد دیگه تکیه زدم بر جای بزرگان
...بدم نبود اما آلان دیگه نمیتونم...چون نوشتن یا اتنخاب موضوع...نیاز به تفکر داره ...کلا کار سختیه
ولی وبلاگم دوست دارم رنگش قالبش اسمش و حتی آهنگش یه جورایی شبیه خودم
آهنگش خیلی دوست دارم![]()
خلاصه جونم بگه براتون بد جور دلم میگیره وقتی فکرش میکنم نیام
ولی خب فعلا نمیتونم ...
...برم بر میگردم...حتما
چون دوستتون دارم![]()
دارم میرم سراغ دفترم و بنویسم مثل همیشه...دلم پیش دفترم ..ایوون خونه مون و لیوان گنده چاییم و دنیای آبی ذهنم و جویدن ته مدادم احساس میکنم از دنیای خودم فاصله گرفتم...صدام میکنه
...اما اگه بیام با داستانم میام
داستان بلندی که نوشته خودم
در مورد بخشی از زندگی من و یا شما...![]()
خدا نگهدار همه تون
تا بعد![]()

همیشه بهاری باشید![]()
نگـــــــــــار![]()
از اول اینکه اسم سفر به کربلا پیش اومد نگرانی با من و خانواده ام بود ...هم مساله داروی اونکسم هم گرمای بیش از حد عراق چون از زوار قبلی شنیده بودیم که گرمای طاقت فرسایی داره عراق
اونکس که با خودم نبردم ...گفتم بی خیالش این همه وقت زدم حالا یه هفته نمیزنم چی میشه مگه...اخه اگه میخواستم داروم ببرم باید میرفتم دفتر کاروان فرم پر میکردم و دنگ و فنگ زیاد ...
دم مرز مهران که رسیدیم شب بود ولی عجب گرمایی ...من خودم کویریم ولی گرماش خیلی زیاد بود روز بعد مرز صفر خطی با عراقی ها کلی معطلمون کردن یه چیزی حدود 3-4 ساعت ...گرما گرما گرما...هفته قبل از سفرم ..خیلی خسته بودم دست چپم کلا زیاد با هام نبود ضعف و خستگی زیادی داشت و گرمی هوا هم چند برابر اذیتم میکرد ...نگرانی تو چهره مامان و بابام قشنگ معلوم بود...از گرمای زیاد نشسته بودم رو صندلی تو سایه...سرم درد گرفته بود حالم بد بود بد...خیس عرق بودم چشمام تار بود از گرما...
که مامانم گفت چطور میتونی یه هفته تحمل کنی ...رنگ و روت نگاه کن...بابام همین جوری که شیشه آب به صورتم نگه داشته بود گفت میشه از همین جا برگشت عیب نداره..نمیریم...گرما این جوری باشه که اذیت بشی نه ما راضیم نه خدا...ایشالله نوبت بعد...گفتم نه میتونم..ولی واقعا نمیتونستم...اتوبوس تا مهران خسته ام کرده بود گردنم با هزار ترفند مامانم برای صندلی های اتوبوس باز هم بد درد گرفته بود...دستم گزگز میکرد...کتفم میسوخت و گرما تشدیدش میکرد...من همیشه از خستگی های ام اس نالیدم
تازه مهم ترین مساله این بود که اتوبوس های عراقی از اون بنزهای قدیمی بدون کولر بود هر کی برگشته بود از کربلا میگفت وای از اتوبوس ها عراقی گرم گرم گرم...مردیم از گرما
خیلی ناراحت بودم...بیشتر برای مامان بابام........داداشم گفت نگار چته...چرا بغض کردی گفتم بیا حالا هم اومدیم کربلا ...همش نگرانی...به خاطر من...لعنت به این شانس این جام گرفتار این در به در شدم...داداشم مثل همیشه با چشمای ارومش گفت...توکلت علی الله..اخم نکن
از مرز با هزار مکافات و بازی در اوردن های عراقی ها رد شدیم...نگاه به اون لباس های نظامیشون میکردم با اون کلاه قرمز کج...یاد فیلم جنگی های خودمون میافتادم واین که چقدر جوون مای کشتن دلم میخواست بزنم تو گوششون...اما دستم توان نگه داشتن کیف خودم رو هم نداشت...گرما بد رقم حالم گرفته بود تازه فکر اون ور مزر و این همه شهرهای مختلف و اینور و اونور رفتن تو گرمای سوزان عراق با ماشین بی کولر و از طرفی نگرانی و دلواپسی مامان بابام ...این که حتی فکر برگشت به ذهنشون رسیده بود اونم به خاطر ام اس... من کلافه ام کرده بود...کم بود گریه کنم..آروم آروم ...آخر از همه ...بی حال و کسل از سوله مرزی اومدم بیرون به طرف اتوبوس های عراقی با خودم میگفتم خدایا...خستگی اتوبوس با من ...یه کاریش میکنم...دست و گردنم نگه میدارم اما گرماش چیکار کنم...نمیتونم...مامان بابام چی...دو تا فحشم به خودم دادم دو تا هم به ام اس...که اگه نبود الان این همه درد سر نبود ...
دیدم داداشم صدامیزنه...بدو بیا بدو نگار بدو ...نگاهش کردم...خودش دوید با یه خنده خوشگل رو لباش گفت از دست تو نگار...نگاه کن اون ور اون اتوبوس سفیده...ماشنم ما تو عراقه
باور نمیکنید یه ولوو سفید تمیز و نو با چه کولری مثل ماشین سواری خنک خنک...هاج و واج بودم..رفتم بالا دیدیم مامان بابام با دیدن من شروع به خندیدن کردن و گفتن اینم کولر ...امر دیگه نیست
آرامش خاصی تو نگاه و صدای مامان بابام بود خیلی دوست داشتم..نشستم کولر بالا سرم خیلی خوب خنک میکرد به قولی نفسم بالا اومد خنک بود خنک خنک... که رییس کاروان اومد بالا و گفت
باریکلا عراقی ها...من 35 بار اومدم عراق کلی کاروان زوار ایرانی اوردم و بردم بعد از این همه وقت اولین بار ماشین کولر دار گذاشتن ،بی سابقه است...حتی به ماهم خبر ندادن واگرنه انقدر یخ این ور اون ور نمیکردیم تازه راننده اش گفت تا اخر سفر همین ماشین شهر به شهر عوض نمیشه...حکمتش چی بوده ؟...نمیدونم
منم خندیدم مامانم گفت خدا خیلی دوست داره...اما داداشم گفت نه خدا حوصله نق نق و اخم کردن های تو رو نداره...همین..بعدشم خودش کلی خندید شایدم داداشم راست بگه
منم تو دل خودم گفتم در دو حال من خیلی دوسش دارم...هم خودش هم ام اسش ...هم حمکتش کارهاش که هیچ وقت نمیفهمیم
خدا اشاهده من تو این سفر غیر رفت و برگشت تو مرز صفر خطی دیگه گرما نخوردم اگه برق هتل هامون میرفت سریع موتور برق روشن میکردن...خنک خنک خنک...خدایا به پاس همه مهربانی هایت شکر...حتی به خاطر ام اس
این جاست که میگن اگر خدا تو را به لبه پرتگاه نزدیک کرد بیم به خود راه نده یا تو را از پشت خواهد گرفت یا به تو پرواز کردن خواهد اموخت
بـــــار بگشـــــــــایید اینجـــــــا کربلاست
آب و خاکـــــش با دل و جان آشنــاست
السّــــــــــــــلام ای سرزمین کـــربــــــلا
السّـــــــــــــلام ای منــزل و مـــأوای مـا
السّــــــــــــلام ای وادی دلجوی عشق
وه چه خوش می آید اینجا بوی عشق
السّـــــــــــــلام ای خیمه گاه خواهـــرم
قتلگـــــــاه جــــانگـــــــــداز اکبـــــــــــرم
کــــــــــــربلا گــــــهواره اصغر تـــــویی
مقتـــــــل عباس نـــــــــام آور تــــویی
آمـــــــــــدم آغــــوش خود را بــــاز کن
بستــــــــــر مـــهمان خود را ســاز کن
تا چند روز دیگه عازم کربلا هستم...
اگه از دست من ناراحتی دارید حلال کنید
زیارت ایوان غریب حرم آقا امیرالمونین (ع)
ایوان نجف
فقط برای دوستای ناز ام اسی
قول میدم فقط به یاد شما باشم

برام دعا کنید ...اگر عمری بود بر میگردم ![]()
دوستتون دارم ...تا بعد
خدا نگهدار![]()
وقت طلاست ...
هنوزم شاید قدرش نداریم اما خیلی وقت ها آرزو میکنیم ای کاش به عقب بر میگشت و من ...
اما هیچ وقت نمیشه...و در آینده هم تکرار گذشته و قصه عادت
خیلی به اشتباهات گذشته ام فکر میکنم و حسرت خیلی از زمان های از دست رفته رو میخورم ...
موقعیت ها یا زمان هایی که شاید هنوزهم درمسیر زندگی قرار داشته باشن...
ومن باید بدستشون بیارم اما
اما...گاهی دیگه فرصت جبران یه اشتباه نیست

من خیلی فکر کردم و دیدم اصلا دلم نمیخواد زمان عقب برگرده...
اشتباهاتم زیاده پس:
سعی میکنم آینده رو خوب بسازم
اما اگه زمان به عقب بر می گشت شاید...
داستان قشنگ
"" پینوکیو""
برای
پسر دایی کوچولوم
تعریف میکردم...یه لحظه خودم رفتم به فکر که ....
اگه این داستان واقعی بود و همه ما وقتی دروغ میگفتیم دماغمون بزرگ میشد
؟؟؟چی میشد؟؟؟![]()
تازه از ما چوبی نیست که با یه اره بشه حلش کرد حداقل
۳ میلیون
باید باشه که قابل تحمل بشه
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم تا حالا داستان درخت آرزوها را شنیدید یا نه؟؟؟
داستان های متفاوتی داره...شاد...غمگین
درختی که به اون تکیه میدن و آرزو میکنن
تا حالا درخت آرزوتون تصور کردید...
اگه درخت آرزوتون به ثمر بشینه ...فکر کردی دوست داری اولین میوه اش چی باشه؟؟؟

نگــــــــــــــــــــار:
خیلی فکر کردم...کلی آرزو ردیف کردم اما ! ! ! !
دیدیم بزرگترین آرزوی من
یا شاید تنها توقع من از این دنیا؟؟؟؟
خدایا پیر کن ![]()
اما
مرا محتاج به غیر مگردان...![]()
دکتر افشار نامی تعریف کرد که...
پس از فوت پدرم عموی خوبم که مثل پدرم و شاید هم بیشتر دوستش داشتیم ولی متاسفانه دور از شهر ما زندگی میکردند ...
رهسپار خانه ما شد...
بیشترین غم و ماتم از فوت پدرم در چهره عموم مشخص بود واقعا صمیمانه همدیگر رو دوست داشتن ...دوست داشتن در کنار یه احترام سنگین و یک نجابت خاص در نگاهشون...احترامی که هیچ وقت به رازش پی نبردیم تا این که...
بعد از چند روز از موندن عمومنزل ما...همه ماها رو جمع کرد وگفت از پدرتون چه میدونید کی بود و چی داشت.و......
و شروع کرد به صحبت از پدر خدا بیامرزم از زمان بچگی ،بازی ها و...تا رسید به اینکه میدونید دارایی واقعی پدرتون چقدر بود...هرکسی یه چیزی گفت اما...اما عموم یه چیز عجیب گفت یه فهرست بلند اززمین و املاکی در شهرهای مختلف که سرمایه مشترک بین اون دو نفربود وما هیچ کدوم نمیدونستیم پدرمون انقدر املاک داشته
عموم گفت سند این ها به نام من اما من تمام کمال سهم پدر خدابیامرزتون با سود و....بطور کامل حساب کردم تحویل شماها، تا از دین اون مرحوم خارج بشم و گفت مثل برادر دوستش داشتم از برادرم به من نزدیک تر بود و گریه کرد
همه ما مات و مبهوت از حرف عمو ...که ادامه داد
هم محله ای بودیم و هم بازی و خیلی نزدیک ...پشت هم بودیم مثل دو تا برادر واقعی اون برای من زن گرفت من هم برای اون...از هیچ شروع کردیم به همه چیز رسیدیم...هیچ وقت دروغ نگفتیم بهم حتی اگه میدونستیم اون یکی ناراحت میشه قسم خوردیم مثل برادر بمونیم و موندیم ...حالا که برادر من رفته من نسبت به خونواده اش احساس دین و تعهد دارم...این تمام کاری بود که گردن من بود ...
پرسیدم "دکتر افشاری" :چرا هیچ چیزی نگفتید و دوست بابام که همون عموم باشه گفت برادری به خون نیست من و برادرم یک سر و سری با هم داشتیم که از حکم خون بالاتر ولی...
یه خواهش دارم من یه امانتی دست پدرتون دارم که روی قلبم سنگینی میکنه قرار شد هر کی زودتر رفت اون یکی امانتی ها رو جابه جا کنه این امانتی پدرتون دست من ...لطفا امانتی من هم بیارید...
هر کسی یه چیزی گفت اما اون امانتی هیچ کدوم ازاین ها نبود تا که پرسیدم چیه اون امانتی؟
و اون بزرگوار گفت قرآنی که پدرتون تلاوت میکرد و برام بیارید ...یه قرآن ساده معمولی نه جلد خاصی نه رنگ خاصی ...
همه تعجب کرده بودیم ...
قرآن به دست گرفت ...باز کرد و یه تیکه پارچه کوچیک از زیر جلدش بیرون آورد...گفت این امانتی من دست پدر خدا بیامرزتون...من رفتم خدا نگهدارتون بلند شد بره که با اصرار ازش خواستیم برامون تعریف کنه که گفت:
این یه تیکه پارچه یه عمر دوستی و معرفت و برادری و... پارچه رو باز کرد...
باورش سخت اما توی اون تیکه پارچه یه دونه موی بود یه موی سبیل که عموی من گرو و امانت به دست بابام داده بود و بابام تمام زندگیش و اطمینان و اعتمادش...
حرمت و معرفت بین پدر من و عموم به یه مو بند بود...موی سبیل
""نگــــــــــــــــــــار"":
برای خود من هم سخت قبول کردنش اما من این داستان مستقیم از دکتر شنیدم و مات و مبهوت بودم که دکتر از من پرسید چی شد ؟ ومن فقط تونستم با یک لبخند پاسخ بدم!!!
و مثل داستان قبلی باز هم عکسی پیدا نشد![]()
دل کسی مشکــــن دمـــــــی به پنجه زور
که این شکستن دل بی صدا نخواهد ماند

دلم رو شکوند...دلش شکوندم...
بیشتر دلت شکستن یا بیشتر دلی رو شکستی؟
جوابش بمونه تو دل خودمون اما...
امان از دلی که شکست



