منت خدای را عز و جل ...

نگار همیشه بهاری

سلام...

ياد اون روزهايي كه همه دور هم با يه بادكنك رنگي از حرف شعر و غصه و شادي دور هم جمع ميشديم ...ميشد يه رنگين كمون بخير ... تمام غصه ها با هررنگي بين ما كم رنگ ميشد... ياد همه اون روز ها بخير... دلم ميخواد باز بيام...

 

آقاي همسر خيلي وقت پيش ها بهم گفت وبلاگت ترك نكن...اما من تنبلي كردم اما الان ميام...ميام كه دوباره بنويسم...از همه چي...

 

با ارزوي موفقيت براي همه...هميشه سبز باشيد 

نگار هميشه بهاري 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 21:18 توسط نگار|

سلام خدمت تمامي دوستان گلم مخصوصا فرشته هاي ناز ام اسي

اميدوارم حال تك تكتون خوب و خوش باشه...دنيا به كامتون سبز و هميشه بهاري

نميدونيد چقدر دلم تنگ شده...دوستاي گلم من هميشه به يادتونم ... گاهي تو خواب ميام پست ميذارم......اما ...بعدشم... ميبينم خواب بود...

اوضاع و احوال من خوب و خوب و خوب...خوب...آقاي همسربه همتون سلام ميرسونه...الان پيشم نشسته......امروز دوباره باهم ميايم وبلاگتون...هر چند تقريبا همه تون ميشناسه....

*** از ام اس و كورتون و علايم و مشتقاتش به جز مهمون هفتگي ام هيچ خبري نيست***

من از همه چي راضيم...و هميشه گفتم... گاهي ميمونم...چگونه پاسخ گوي تمام نعمت هاي خداي خوبم باشه.....فقط يه راه به نظرم رسيد...خوب و سالم رندگي كنم... كه يه خورده سخته....چون تا بنده خدا از دستت راضي نباشه...خدا هم راضي نيست...خودم ميگم با همه سعي ام...گاهي ميبينم ناخواسته ...تو انجام يه سري كارها...اولويت اول و اخر خودمم...و اين خوب نيست...

عبادت به جز خدمت خلق نيست...

تا چه اندازه بنده خوبي باشيم....خدا ميدونه...

خلاصه اين كه به جبران غيبت طولاني ...اين دسته گل به تك تك شما دوستاي گلم...از طرف خودم و اقاي همسرتقديم ميكنم

اين منواينم آقاي همسر...

اين يكي آفاي همسر ياد اوردي كرد...مجردها ازدواج كنيد...

 

با بهترين آرزوها

هميشه بهاري باشيد

نگـــــــــــــــــــــــــــار

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 20:1 توسط نگار|

سلام خدمت تمامي دوستاي گلم مخصوصا فرشته هاي ناز ام اسي

چقدر دلم براي همه تون تنگ شده...دلم براي شماها...وبلاگ هاتون...پيام ها...دلم براي ام اس ...نه اشتباه شد.. بهشت شيرين فرشته هاي ام اسي...تنگ شده...

يه خبرخوب...يه دوست گلم از اهالي كاشان...كه دچار بيماري ام اس شده بود...از طريق منشي دكترم با من تماس گرفته بود...و كلي كار برد تا يه كوچولو...فرشته شد...

حالا صاحب يه دوقلو خوشگل..در حد تيم ملي تپل...مثل هلو شده...محمد حسين و محمد حسن...

البته من هميشه به ايمان قوي زينب غبطه خوردم...

خلاصه...من حسابي خوبم...و خدا رو شكر...همه چي آرومه...

ديگه موقع دعا ...به خدا ميگم...

من كار به حكمتت ندارم...سرتعظيم...اما يه در خواست...به دنياي اطراف ام اس...چشم بصيرت بده...

يه خانم دكتر مياد كلينيك ما...خيلي آشفته است...جدا از اين كه اهل قرو فر الكي نيست...ولي خب تو هپروت...شلخته است...امروز اومده بود جوراباش تا به تا بود...ملتم كه دنبال سو‍‍ژه...آي خنديدن...بعد يه فرد با شعور ...دور جون شماها تحصيل كرده...گفت...ازش توقعي نيست...ام اس داره........

هاج و واج موندم...

هنوزم...با وجود اين همه اطلاع رساني ...چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اين جاست كه از خدا چشم بصيرت خواستم...يه نخود شعور...هنوزم يادش ميافتم عصباني ميشم...

براي آقاي همسر تعريف كردم...گفت بايد ميرفتي در گوشش ميگفتي تازه ام اسي ها آدمم ميخورن...منم يكيشونم...هه...هه...هه

كلي خنديدم...

از خدا اينم ميخوام...همه ام اسي ها يه همسفر خوب داشته باشن...تا...بگن...خدا رو شكر...همه چي آرومه....

 

با بهترین آرزوها

همیشه بهاری باشید

نگـــــــــــــار


ياد امين عزيز گرامي

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 21:23 توسط نگار|

سلام خدمت تمامي دوستاي گل مخصوصا فرشته هاي ناز ام اسي

خيلي وقته نيومدم...اما هميشه به ياد همه تون هستم...

حقيقتش ...

عروسي نگرفتيم...فقط ميخواستيم...اولين غذاي خونمون ...افطاري باشه...به رغم مخالفت همه...من و آقاي همسرم...عزم مون جزم كرديم...و رفتن به خونه بخت...از يه مراسم پردرد سر با سه ماه تاخير به يه مراسم ساده ...يعني يه مهموني...و روز قبل از ماه رمضان...تغيير داديم...

هرچند من يكي بود يكي نبود...روزه گرفتم...اما واقعا ماه رمضون قشنگي بود...و هردو مون از تصميمون ...خوشحال و راضي هستيم....

خدارو شكر رو به راهم...الانم از خونه امون دارم پست ميذارم...دو روز تو هفته  شيفتم بعد از ظهر انداختم...صبح خونه باشم...يكيش امروز كه اومدم...خونه بهاريم...

ام اس هم با من ميسازه...مهم نيست...

خلاصه حالم خوبه...خوشحالم ....و از خداي خوبم باز هم به خاطر اين كه من از همه بيشتر دوست داشت...سپاسگذارم...

راستي يه دعا رو هميشه براي فرشته هاي گل ميكنم...

خدايا ام اسي هاي جمع را متاهل بفرما....

ايشالله ...بگو آمين...

هميشه بهاري باشيد""

نگـــــــــــــــــــار



نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 9:45 توسط نگار|

سلام خدمت تمامی دوستان گلم مخصوصا فرشته های ناز ام اسی...

خدا را شکر بعد از دو ماه استرس در حد تیم ملی ...استرسی که اگه تمام نمیشد حتما آخرش نتیجه اش کورتن بود....آلان همه چی آرومه...

خیلی دلم برای همه تون تنگ شده...

آقای همسر هم خدمت شما ها سلام داره...حداییش اگه نبود تو این مدت من دق کرده بودم...

فکر کنم تنها چیزی که بتونه من ناراجت کنه...محیط کار لعنتی...بی حیالش...فعلا همه چی آرومه...

دارم میام وبلاگ هاتون...

راستی یادم رفت...مجردها...ازدواج کنید

همه چی آرومه...

 

""هميشه بهاري باشيد""

نگـــــــــــــــــــار


نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 15:42 توسط نگار|

سال خوبی بود اما گذشت...اين ماه های آخر خيلی سخت بود اما ...گذشت...زندگی هميشه در گذره ...خدا کنه سبز و بهاری باشه...ميخوام از همين جا از خدای خوبم که باز مثله هميشه من بيشتر از بقيه دوست داشت با زبان ساده وبی الا يش تشکر کنمو برای همه عزيزانم مخصوصاً خانواده گلم دوست های خوبم آرزویسالی سرشار از سلامتی ،سعادت ، سر سبزی داشته باشم. و همين جا به همسفر خوبه زندگيم از صميم قلب میگم... امروز اول فروردين سالگرده پيمان بستن ماست و من خدايم را به خاطر انتخابم هميشه شکر ميکنم.

سالگردی همیشه بهاری...

 


آقای همسره عزيز بابت همه چيز ممنونم...

ايشالّله ساله جديد همه مجرد ها  متاهل بشن...بگو ايشالّله



سال نو مبارک...


 

""هميشه بهاري باشيد""

نگـــــــــــــــــــار


نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 0:0 توسط نگار|

سلام خدمت تمامي دوستان گلم مخصوصا فرشته هاي ناز ام اسي

اميدوارم حال تك تك شما خوب باشه و دنيا به كامتان سبز سبز سبز و بهاري باشيد

من خوبم اما خيلي خسته و شلوغ كمي هم آشفته اما به قول ما كاشوني ها هنوز نيشم باز

امشب ميخوام يه حرفي اين جا بنويسم كه فقط به اقاي همسر گفتم...اونم مبهم...من از موقعي كه اين كار جديد يعني ازمايشگاه شروع كردم...خيلي خوشحال بودم خيلي...هنوزم كارم دوست دارم خصوصا وقتي تست بارداري ها مثبت ميشه...... و ناراحت ميشم وقتي قطره اشك بچه اي روي دستم ميافته...همين چند وقت پيش (( محمد امين كوچولو)) با يه بيماري خوني فوت كرد...واي وقتي فهميدم انگار هم خون خودم بوده...چقدر گريه كردم...خصوصا موقعي يادم مياومد كه با التماس مي گفت امپول نه....

خلاصه با همه تلخي هاش و شيريني هاش قبولش كرده بودم..و دوستش دارم...دكتر جوني ما با من خيلي خوبه و هميشه ميگه يه كارمند خوب كار به كار كسي نداره ...راست ميگه من هميشه از پيشرفت كسي خوشحالم...به مامانم ميگم ما ((  ام اسي ها )) نميتونيم بد باشيم...چون يه جورايي ميدونيم كه ...دنيا فقط جاي خوبيه...

هر چند وقتي يه مشكل برام پيش مياومد نا جور ميذاشتم به حساب...

 محيط كار و اين حرف ها...بين پرسنل هم من فقط با يكي صحبت مكردم...همين جا به خداوندي خدا قسم ميخورم...تا حالا يه بار نه قدم كجي...نه حرفي...نه صحبتي كه ناراحتش كنه ...هيچي خدا شاهده هيچي...امين خودم ميدونستم...يه دوست يه خواهر...اهل گله و حرف بيار و ببر نيستم...به حرف هاش گوش ميدادم...اونم گوش ميداد...شيفتش قبول ميكردم...خلاصه كمش نذاشتم...اما..حالا فهميدم تمام مشكلات من همين همكار محترمم ايجاد كرده...يعني ۱۸۰ درجه  برخورد متفاوت با من...و هزار حرف گفته و نگفته از طرف من...  پاپوش در حد تيم ملي...من نفهميدم ...به ذهنم خطور نمي كرد من نگار...به چه جرمي ..اخه يكي نيست بگه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من با تو چه كردم بي انصاف

من در حق تو چه كردم؟ من نفهميدم...انقدر اعتماد داشتم...تا دكتر بهم گفت يه كوچولو به اطرافت شك كن...باز نفهميدم تا برام گفت كه چه ها كرده...وقتي فهميدم...تا چند روز مثل خنجر خورده ها و داغ ديده ها..سرگردون بودم..اقاي همسر وقتي فهميد گفت...فلاني؟؟؟؟؟؟؟ تو كه ميگفتي از همه با هات بهتره نگو...بقيه رو هم اين شار‍‍ژ ميكرده...نميدونيد چه عذابي ميكشم...نميدونم خدا چه جوري بهم صبر داده كه برخورد خاصي باهاش ندارم..اما به خدا حقم نبود...من بدي نكردم...الان كه مينويسم گريه ميكنم...چون با من...اعتمادم...دوستيم...با همه چي بازي كرد...فقط به خاطر ...

دكتر ميگه حسادت؟؟؟

اخه يكي نيست بگه به چي؟ حقوقت كه بيشتره...يه شيفت هم كه هستي؟ سر خونه زندگي خودتي ...بچه داري...به چي؟

ديگه نميتونم ... از اين كه دارم توي محيطي كار ميكنم كه با هم صادق بودم اما بقيه با من...

به دكتر گفتم چرا بهم گفتي؟

تو چشام زل زد و گفت وقتي ديدم تو با هاش چه جوري رفتار ميكني؟ اون چه جوري؟دلم برات سوخت...اون هر روز بعد از رفتن تو گله ات پيش من ميكرد...اما من هر بار از تو در مورد اون پرسيدم تعريفش كردي...حواست كجاست دختر؟؟؟

از اين قضيه يه ماهي ميگذره..هنوز پاي چپم بي حسه...و كتفم ميسوزه...اصلا يادش ميافتم اشكم در مياد...دست خودم نيست...از محيط كارم بدم اومده..مني كه انگار نه انگار دوشيفت ميرفتم حالا يه يه شيفتم به زور ميرم...خسته ام...بغض ميكنم...خودم ترسيدم...دستم اذيت ميكنه...بچه ها بهم ميگن چته...منم پروژه كاري اقاي همسر بهونه كردم... نميتونم تحمل چهره و حرفاش ندارم...چرا بقيه به حرفش گوش كردن...من از همه كوچكترم...به خدا بدي به حقشون نكردم...

ديگه بريدم...از كارم...پروژه همسرم كه بايد تا ۳۰ بهمن تمام بشه...از همكارم...روحيه ام خيلي كسله...بچه ها كمكم كنيد...بغض امانم نميده چند وقت ميخوام بيام بنويسم اما نميتونم...دستم نميره...حوصله هيچ كاري ندارم...

دلم براي همسرم ميسوزه ...تا ميخندم...همچين ذوق ميكنه...خنديدي خنديدي...كه گاهي فكر ميكنم...يعني چقدر اخم كردم كه اين طوري ميگه...امروز  پشت تلفن بلند خنديدم...گفت چقدر وقته اين جوري نخنديدي...بيچاره به روم نمياره فقط هرروز مثل معلم ها  "" ام اس "" دوره ميكنه..مثل دكترا تجويز..مثل مامان ها غصه ميخوره

تبصره: مجردها تو رو به خدا ازدواج كنيد...من اين به همه دوستاي مجردم ميگم...مجردي خوبه...اما متاهلي بهتره...خصوصا يكي هست كه نه جلوش مجبوري به اجبار بخندي...نه بهت دروغ ميگه...و از همه مهم تر...موقعيت درك ميكنه... من خدا رو بار ها به خاطر همسفر زندگيم شكر ميكنم....

خلاصه مخم بد جور پكيده...يه خورده ديگه بگذره فكر كنم نرم سركار...؟؟؟

خسته ام...يه هفته است كاشان هواش ابريه...دو روز باروني ...امشب كولاك كرده...كاش منم مثل آسمون بودم ... بقيه اشكهام دوست داشتن...از محيط كاري بدم اومده

چه كار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...الان فكر كنم بهترين كار اينه كه بيام وبلاگاتون ..دام يه خورده وا بشه....

با بهترين ارزوها

""هميشه بهاري باشيد""

نگـــــــــــــــــــار

الان ديدم وبلاگم دوساله شده

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 22:37 توسط نگار|

سلام به همه دوستای گلم مخصوصا فرشته های ناز ام اسی

امیدوارم حال تک تک شما خوب باشه...

به خدا اگه روز ۲۸ ساعت و هفته ۸ روز بود...من دیر به دیر نمیاومدم...

خدا رو شکر خوبم...همه چیز آرومه و باز خدا من بیشتر از بقیه دوست داشته...همیشه به یاد تک تک شما هستم...

و این گل ها از طرف من تقدیم به شما دوستان گلم...

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 22:10 توسط نگار|

 

نمی دونم نوشتن این مطلب چقدر درسته...

دفتر دستم بود و به طرف پذیرش میرفتم ...دستم کشید ...اضطراب تو نگاهش موج میزد...بغض تو صدای اروم و خفه اش بود...با لحنی لرزون پرسید: مثبته...

اجازه نداریم جواب بدیم تا دکتر بگه اما  ناخدا گاه دفتر باز کردم...فامیلیتون؟ برای خودتونه؟

مثبته؟

بله..مبارکه...یهو صدای هق هق اومد ...همون جا نشست رو صندلیش و گریه کرد...

بعد از ۱۸ سال خدا ...۱۸ سال حسرت...تموم شده بود...اون مادر شد...مادر یه فرشته کوچولو..فرشته ای که بوی بهار و تازگی براشون به همراه داشت

 

چند هفته بعد باز دیدمش...

هنوز طعم شیرینی زیر دهنم...خوبید؟این ورا؟؟؟

اومده بود ازمایش بده...یه ازمایش که نمیدونم میشه گفت خوبه یا بد؟

یه مارکری که در هفته ۱۳ تا ۱۶ بارداری از خون مادر تعیین میکنه که ایا اون بچه نقص ژنتیکی داره یا نه؟

ترس تو چشماش بود...ازش خداحافظی کردم..موقعی که داشتم از کنارش رد میشدم ...صدای بوقی به گوشم خورد...پام به کیسه کنار دستش خورده بود...ببخشید...

- چیزی نیست...اینه؟

یه سری اردک زرد و خوشگل برای وان بچه ...۸ تا اردک بود...گفت اتاقش کامل کرده...رنگ صورتش روشن شده بود...بشاش بود...خوشبخت...

اما هفته بعد...

اما...به چه جرمی و به چه گناهی...اون بچه سقط شد...مشکل داشت...به دنیا میاومد ناقص بود... خیلی راحت...خیلی ساده... یه ازمایش تعیین کرد که تو ای مادر بعد از ۱۸ سال فرزند سندرم داون به دنیا میاری...از نظر قانون سقط

 ...باز گریه کرد اما این بار نه از خوشحالی...جوجه اردک ها برای همیشه موندن تو کیسه...

راضی نمیشد...میگفت مراقبت می کنه...مواظبش...حاضر...تحمل میکنه...میگفت همه عمرم میذارم به پاش...بذارید به دنیابیاد...ناقص باشه..معلول باشه...منگول باشه...فقط باشه

تا این که این جمله رو شنید

دوست داری هر جا بری بچه ات انگشت نما بشه......تا کی زنده ای؟؟؟ آینده اش چی؟گریه کرد و رفت

یه زن با وجودی سراسر از عاطفه ...یه مادر...سخته...خیلی... چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...دنیا گاهی خیلی بی رحم میشی...

نمی دونم وقتی دیدمش فقط سکوت کردم...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 15:14 توسط نگار|

سلام خدمت تمامی دوستان عزیز مخصوصا فرشته های ناز ام  اسی

امیدوارم حال تک تک شما خوبان ...خوب خوب خوب باشه...

دلم برای  همیشه بهاری تنگ شده بود اونم خیلی زیاد...اما متاهلی و هزار و یک...هزار و یک لحظه شادی و شور...امسال عجب سالی برای من شده...شنیده بودم متولد هر سالی باشی ...همون سال اتفاقات خاصی برات پیش میاد...من متولد سال ببرم...امسالم که ...بحث تاهل ...که هیچی سر جای خود ش محترم...از نظر شغلی هم اوقات وفق مرادم...               خدا رو شکر...شکر بابت این که مثل همیشه نشونم داد بیشتر از همه دوستم داره و همیشه پیش منه...و هر لحظه با منه...

البته تو این مدت یه بار ام اس خان یه نموره زور ازمایی کرد رفتم زیر کورتن ...اما از اون جایی که من به خدای خوبم، خانواده گلم و همسر مهربانم قول دادم کم نیارم...مثل همیشه شاد هستم....................

همیشه ازدواج و ام اس توی ذهن من دو تا چیز کاملا متمایز بود و این که هیچ وقت نمیشه هر دو را با هم داشت...اما با لطف خدای مهربانم...کمک خانواده ام و همراهی همسر گلم...بوم زندگی من هر روز قشنگ تر و قشنگ تر میشه... و من ام اس را یک رنگ در زندگی خودم میدونم که باعث میشه رنگ های شاد زندگی بیشتر به چشم بخوره...ام اس شاید یه رنگ تیره باشه...اما روشنایی های زندگی من بیشتر بهم نشون میده

سرم شلوغه...دیر به دیر میام اما همیشه به یادتون هستم خصوصا موقع که من و خدا با هم خلوت میکنیم... 

مثل همیشه برای تک تک تون ارزوی بهترین ها رو دارم

همیشه بهاری باشید

نــگـــــــــــــــــــــــــــــار

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 13:18 توسط نگار|


آخرين مطالب
» چقدر دلم براي همه چي تنگ شده...
» واي باز دير شد...
» امان از حرف مردم !!!!
» خدا را بسيار شاكرم...
» همه چی آرومه...
» سالگردی همیشه بهاری...
» خسته اومدم اما هنوز هم بايد بهاري باشم...
» اندر احوالات من...
» سرنوشت...
» من اومدم...
Design By : Pars Skin